مجموعه‌ای از خاطرات

یکی از ویژگی‌های مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عزیزالله خسروی این بود که در حین محاوره و گفتگو مطالب بسیار عمیق و معانی بلند را در قالب الفاظی عامیانه و ساده بیان می‌کرد. سادگی الفاظ موجب می‌شد شنونده در ابتدا به عمق معانی توجهی نکند ولی پس از تفکر و تأمل و مرور دوباره در کلمات ایشان ابعاد گسترده‌ای از لطایف معانی آشکار می‌شد. ایشان به مدت 30 سال در ماه مبارک رمضان پس از اقامۀ نماز ظهر و عصر در مسجد جامع تکاب منبر می‌رفت و هر روز بیش از یک ساعت سخنرانی می‌کرد، کلمات شیرین و سادۀ ایشان همچون مثل سائر توسط مستمعین دهان به دهان می‌گشت و هم‌اکنون بسیاری از مردم آن سامان در سخنان روزمرّۀ خود با ذکر جملۀ «به قول آقا شیخ عزیزالله» از تعبیرات و کلمات ایشان برای القاء مقصود خود کمک می‌گیرند.

در این بخش ضمن بیان چند خاطره، برخی از تعابیر و کلمات آیت‌الله خسروی نقل می‌شود. البته آن مرحوم عمدتاً این مطالب را به زبان ترکی فصیح بیان می‌نمود که در ترجمۀ فارسی، ملاحت خود را تا حدودی از دست می‌دهد، ولی به هر حال کلام حکمت‌آمیز به هر زبانی ترجمه شود، حکمت است.

حرف‌های مرا زده است

زمانی که ایشان جهت معالجۀ چشم به تهران آمده بود و قرار بود چند روزی برای آماده شدن جهت عمل چشم در منزل بماند در همان روز اوّل به من فرمود: پسرم بیکاری بد دردی است، برای من از درد چشم بدتر است. حالا که قرار است چند روز در اینجا بیکار بمانم، کتابی بده که خود را به آن مشغول کنم. من کتابی در زمینۀ معارف الهی که تألیف یکی از بزرگان بود به ایشان دادم، نیم صفحه خواند، کتاب را بست و کنار گذاشت. دو سه جلد کتاب فارسی و عربی که به نظر خودم خواندنی و شیرین بود در اختیارش گذاشتم ولی هر کدام را باز می‌کرد، بعد از چند سطر مطالعه با ناراحتی کنار می‌گذاشت. بعد فرمود: «فرزندم، این‌ها کتاب نیست، این‌ها عمر تلف‌کن است، اگر کتاب خوب نداری این‌ها را هم ببر.» من چند جلد کتاب دیگر از جمله کتاب یازده رسالۀ فارسی تألیف آیت‌الله حسن‌زاده آملی را نزد ایشان گذاشتم و از محضرش مرخص شدم. پس از ساعتی که برگشتم دیدم با قیافه‌ای باز و با اشتیاق خاصی مشغول مطالعۀ آن کتاب است، تا مرا دید، فرمود: «پسرم این کیست که حرف‌های مرا زده است؟ این کتاب خیلی خوب است، این حرف‌ها، حرف‌های من است منتها من این حرف‌ها را با زبان ساده و به زبان مادری برای مردم بی‌سواد می‌گویم، ولی ایشان با بیان علمی و متین فرمودند، ولی در واقع حرف یکی است. آن کتاب‌های قبلی حرف برای گفتن نداشتند، هر چه بود قلم‌فرسایی بود، مطلب نداشتند. آن کتاب‌ها برای ضایع کردن عمر خوب است، ولی این کتاب، کتاب آدم‌سازی است، العلم نقطة کثّرها الجاهلون، حرف یکی است مابقی جهل است و دیگران را به جهالت انداختن است.»

بعد سؤال کرد، صاحب این کتاب در حال حیات است یا فوت کرده؟ عرض کردم ایشان از علما و مدرسین بزرگ حوزۀ علمیۀ قم هستند و من سه سال در محضر درس ایشان حاضر شده‌ام. از شنیدن این مطلب بسیار خوشحال شد.

با مجنون که نشستی از لیلی صحبت کن

یک روز که لباس پوشیده بودم و آماده می‌شدم تا به محل اجتماع برادران پاسدار برای سخنرانی بروم. پرسید: کجا می‌روی؟ عرض کردم برای ایراد سخنرانی در جمع پاسداران. فرمود: «پسرم با مجنون که نشستی از لیلی صحبت کن، صحبت غیر لیلی نکن.»

یکی از خصوصیات آن مرحوم این بود که به جای پاسخ طولانی با یک ضرب المثل یا یک مصراع شعر، مقصود خود را تفهیم می‌کرد. مثلاً در همین مورد منظور ایشان این بود که در سخنرانی بلاغت کلام و مقتضای حال را رعایت کن، ابتدا مخاطبت را بشناس و سخنی را با او در میان بگذار که نیاز او را رفع کند و مفید به حال او باشد. گاهی می‌فرمود: اگر با مجنون غیر صحبت لیلی کنی، هم خودت را خسته کرده‌ای و هم او را، نتیجه‌ای هم نگرفته‌ای.

گاهی در ایام خاص و مناسبت‌ها، اشخاص و گروه‌هایی برای ملاقات با ایشان می‌آمدند. روز قبل، به ایشان می‌گفتم: آیا برای فردا مطالبی برای گفتن آماده نمی‌کنید؟ می‌فرمود باید ببینم کی می‌آید و چه می‌خواهد، از حالا نمی‌شود آماده کرد. باز در همین زمینه آن مرحوم مثل جالبی داشت و می‌فرمود: عربی در بیابان شترش را گم کرد. در جستجو بود، به خیمه‌ای رسید. دختری در کنار خیمه نشسته بود. مرد عرب از او سؤال کرد: آیا امروز شتری ندیده‌ای؟ دختر جواب داد: اختیار من در دست پدرم است. عرب به تصور اینکه او سؤالش را متوجه نشده، تکرار کرد: آیا شتر گمشده‌ای را با این نشانی ندیده‌ای؟ دختر جواب داد: پدرم مختار است، می‌خواهد مرا به عقد پسر عمویم درآورد یا پسر خاله‌ام، من حرفی ندارم. مرد عرب گفت: من از شتر گمشده‌ام سؤال می‌کنم، تو چه می‌گویی؟ دختر گفت: من هم از شتر گمشدۀ خودم سخن می‌گویم.

مقصود آن مرحوم از بیان این مثال این بود که نباید شما با ذهنیت خودتان با مردم روبه‌رو شوید، بلکه باید روحیات و شرایط آن‌ها را درک کنید و به مقتضای حال سخن بگویید.

می‌ترسم شق عصای مسلمین بشوم

پس از پیروزی انقلاب اسلامی بعضی از اعاظم حوزۀ علمیۀ قم به آن مرحوم پیشنهاد کردند که در تکاب اقامۀ نماز جمعه کند. ایشان فرمودند: «امام جمعه باید بسط ید داشته باشد و تکیه بر اسلحه در حین خطبه‌های نماز، اشاره به همین نکته است و چون من اختیارات قانونی و قدرت ندارم، نمی‌توانم بخوانم.» پس از آن به من پیشنهاد شد و من به عنوان اولین امام جمعۀ تکاب در اوایل سال 1359 منصوب شدم. مرحوم پدرم با نهایت تواضع در نماز جمعه شرکت می‌کرد. پس از مراجعت اینجانب به قم و انتصاب حجت‌الاسلام آقای امیری به امامت جمعۀ تکاب باز هم پدرم مقید به شرکت در نماز جمعه بود. در سال‌های آخر عمر که حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ ابوالقاسم رهبر به امامت جمعۀ تکاب منصوب شد، آن مرحوم به علت ضعف مزاج و کهولت سن قادر به شرکت در نماز جمعه نبود، چندین بار به من فرمود: اگر بتوانم، این هفته در نماز جمعه شرکت می‌کنم. ولی بیماری، سرگیجه و ناتوانی اجازۀ تحقق این تصمیم را نمی‌داد. یک بار از ایشان پرسیدم: دلیل اصرار شما بر شرکت در نماز جمعه با وجود این ضعف و ناتوانی چیست؟ فرمود: می‌ترسم شق عصای مسلمین شوم. اگر چوب دو شاخه شود در زمین فرو نمی‌رود. اگر در یک شهر دو نفر رهبر مردم باشند، کار مسلمان‌ها به پیش نمی‌رود. یکی باید به دیگری اقتدا کند. من اگر در نماز جمعه شرکت نکنم، عدّه‌ای شیاطین انسان‌نما از این مسئله سوء استفاده می‌کنند و امام جمعه را تضعیف می‌کنند.

البرکة مع الأکابر

بعد از ارتحال حضرت‌امام‌خمینی(ره) به خدمت مرحوم پدرم رسیدم. ایشان بسیار افسرده بود، به من فرمود: من از اول امسال دنیا را تیره می‌دیدم، آمدن بهار را هم نفهمیدم. خیلی قلبم گرفته بود، البرکة مع الأکابر، وجود این بزرگان مایۀ خیر و برکت است، این‌ها که می‌روند برکت هم می‌رود.

حکم او حکم من است

در منطقۀ تکاب و روستاهای اطراف، عدّۀ کثیری با نام طایفۀ اهل حق و به اختصار «طایفه» شناخته می‌شوند، قبل از عزیمت مرحوم پدرم به تکاب با این قوم برخورد نامناسبی می‌شد و عدّه‌ای آن‌ها را جزء غلات دانسته و با آن‌ها معاملۀ کافر می‌کردند. مرحوم پدرم پس از ورود به تکاب جمعی از آن‌ها را نزد خود خواسته بود و از عقیدۀ آن‌ها سؤال کرده بود. آن‌ها گفته بودند ما علی(ع) را خدا نمی‌دانیم ولی او را بیشتر از شماها دوست می‌داریم. ایشان فرموده بود: تا همین‌جا کافی است و بیش از این لازم نیست توضیح بدهید. پس از آن جلسه طی حکمی اعلام کرده بود که این گروه مسلمان و طاهرند.

به دنبال این قضیه دو نفر از مخالفان ایشان این موضوع را دستاویز کرده و به محضر مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی رفته بودند، یکی از آنان به آقا گفته بود، فردی به نام شیخ عزیزالله خسروی در تکاب ادعای نمایندگی شما را دارد و حکم‌های خلاف شرع صادر می‌کند. آیت‌الله بروجردی پس از لختی تأمل فرموده بود که من شخصی به نام خسروی را جایی نفرستاده‌ام، البته شخصی را به نام شیخ عزیزالله زنجانی به «افشار» فرستاده‌ام. او گفته بود: ایشان همان است و تکاب و افشار یکی است. آیت‌الله بروجردی فرموده بود: شیخ عزیزالله زنجانی را من می‌شناسم. حکم او حکم من و امضای او امضای من است به شما ربطی ندارد.

فردی که همراه او بود و بعدها با اظهار ندامت و عذرخواهی این قضیه را برای پدرم تعریف کرده بود، می‌گفت: رفیقم پس از پاسخ آیت‌الله بروجردی بلافاصله برخاست و در حالی که عقب عقب می‌آمد، سرش محکم به درب ورودی خورد و از این گفتار بسیار شرمنده و پشیمان شده بود.

حسن سلوک با پیروان سایر مذاهب

در تکاب سه گروه شیعه، سنی و اهل حق با نهایت تفاهم و دوستی در کنار هم زندگی می‌کنند. البته ممکن است در نقاط دیگری از کشور قبایلی با نام اهل حق و یا شبیه آن یافت شود و عقاید شرک‌آمیز داشته باشند، بنابراین نمی‌توان از روی حدس و گمان همۀ این فرقه‌ها را دارای عقیدۀ یکسان دانست. طایفه‌ای که در منطقۀ افشار به نام طایفۀ اهل حق مشهورند از عقیدۀ صحیح برخوردارند و بر اثر ارشادات مرحوم آیت‌الله خسروی اعتقاداتشان کامل‌تر شده و اهل عبادت و نمازند. آن مرحوم چندین نفر از اهل آن طایفه را جهت تعلیم احکام اسلام به عنوان طلبۀ خود به محضر درس خود فراخواند و پس از گذراندن علوم مقدماتی و شرکت در درس شرح لمعه و آشنایی اجمالی با احکام و فقه شیعه، آن‌ها را به لباس روحانیت ملبس نمود و برای تبلیغ احکام به روستاها و مناطق خودشان فرستاد، مانند شیخ محمدعلی محسنی و سیدرحمت‌الله و سیدحمدالله موسوی زاده. فرد اخیر در منطقۀ تکاب منشأ خدمات فرهنگی بود و در مکانی که قبلاً به عنوان جمعخانه برای تجمع خود ساخته بودند و به ابتکار مرحوم پدرم به نام مسجد امیرالمؤمنین(ع) نامیده شده بود، اقامۀ نماز جماعت می‌کرد.

این نمونه‌ای از روشن‌بینی مرحوم آیت‌الله بروجردی و حسن انتخاب ایشان در اعزام روحانیون خاص به مناطق حساس است. خصوصاً با در نظر گرفتن اینکه بخش عمده‌ای از مردم آن سامان را نیز برادران اهل سنّت تشکیل می‌دهند اهمیت این سخن که آن مرجع روشن‌بین فرموده بودند: «شنیده‌ام آنجا مذاهب مختلفه است وجود شما لازم است» آشکارتر می‌گردد.

حسن سلوک آیت‌الله خسروی با اهل سنّت و جلب عواطف آنان به حدّی بود که وقتی آن مرحوم بر بالای منبر صراحتاً معاویه را لعن کرده بود و خبر آن به گوش مردوخ کردستانی رسیده و وی ایشان را به خاطر همین موضوع مهدورالدّم دانسته بود، چند نفر از سنّی‌های اهل تکاب که نزد مردوخ کردستانی بودند به شدت اعتراض کرده و از مرحوم پدرم دفاع کرده بودند. وقتی وی متعجبانه علّت این دفاع و وفاداری را پرسیده بود، در پاسخ گفته بودند: با اینکه شیخ عزیزالله شیعه است و ما سنّی ولی اعمال و رفتار و زهد و تقوای او بیش از آخوندهای سنّی، ما را به اسلام و دیانت جلب کرده است. به همین دلیل ما او را بیش از علمای خود دوست می‌داریم.

همین صداقت و صفا و محوریت ایشان برای فرق مختلف موجب گردید که در مراسم تشییع جنازه ایشان قشرهای مختلف ـ اعم از شیعه و سنّی ـ با ابراز احساسات حضور بی‌سابقه‌ای را بهم رسانند و هر کدام مجالس ختم متعدد و جداگانه‌ای برپا کنند.

فردای قیامت چگونه نگاه کنم؟

ایشان در اواخر عمر به علت ناتوانی در امر تبلیغ و فعالیت‌های اجتماعی تمام اوقات را در منزل شخصی خود در تکاب به سر می‌برد و اینجانب به علّت اشتغالات عدیده در تهران قادر به سرکشی مدام و خدمتگزاری ایشان نبودم، با تمهید مقدماتی تصمیم به انتقال ایشان به تهران یا قم گرفتم تا توفیق بیشتری در خدمتگزاری ایشان داشته باشم، ایشان ابتدا به تصور اینکه چند روزی به عنوان مهمان خواهد آمد، پذیرفت ولی پس از آن که متوجه منظورم شد به شدت مخالفت کرد و فرمود:

آقای بروجردی مرا به این منطقه فرستاده است که برای همیشه در اینجا بمانم، اگر از اینجا بروم، فردای قیامت چگونه به صورت آقای بروجردی نگاه کنم؟ اگر ایشان از من سؤال کند که من تو را فرستاده بودم تا در آنجا بمانی برای چه بیرون آمدی؟ چه جوابی دارم.

تعبّد و تسلیم آن مرحوم در برابر آیت‌الله بروجردی فوق‌العاده بود، به طوری که در طول 40 سال اقامت در تکاب جز در چند مورد خاص مانند حج واجب و عمل جراحی و یا کار ضروری دیگر که مجموعاً از 10 بار تجاوز نمی‌کرد، از تکاب خارج نشد و پس از رحلت نیز بنا به توصیۀ قبلی خود در همان منطقه مدفون شد و در کنار شهدای گلگون‌کفن تکاب به خاک سپرده شد. رضوان الله تعالی علیه.

این که سراپا گل است

پدرم نقل می‌کرد:

یک روز آیت‌الله بروجردی در جلسۀ درس فرمودند: «نوشتجاتتان را بیاورید تا ببینم آیا از درس من چیزی فهمیده‌اید یا فقط من پیرمرد را اذیت می‌کنید.» جمعی از شاگردان ایشان از جمله حقیر، تقریرات درس خارج ایشان را به خدمت ایشان بردیم، در کنار هم نشسته بودیم به نوبت جلو رفته، نوشتۀ خود را تقدیم می‌کردیم. طلبه‌ای که جلوتر از من بود یک سید روحانی بود. او دفتر خط‌کشی شده با خط خوانا و زیبای خود را به دست آقا داد. مرحوم آقای بروجردی به برخی صفحات آن نگاه کرد، بعد فرمود: این که درس بنده نیست. ایشان جواب داد: چرا همۀ مطالب فرمایشات حضرتعالی است. آقا فرمودند: «نه خیر، این‌ها درس بنده نیست». مرحوم آقای بروجردی با اشاره به یکی از استدلال‌های فقهی که در پایانش نوشته شده بود: «لاغبار فیه» یعنی هیچ غباری و تردیدی در صحت آن نیست، فرمود: «این که  سراپا گِل است. برو مقدماتت را درست کن.» من که شاهد این برخورد تند بودم قلبم به تپش افتاد، با خودم گفتم با او که چنان مرتب و خوب نوشته بود، چنین برخوردی فرمود به من چه خواهد گفت و اگر شبیه این حرف‌ها را به من بگوید، طاقت شنیدنش را ندارم. دلهره و اضطراب وجودم را گرفته بود، دفترم را به خدمت ایشان دادم، در حالی که در دلم به ائمۀ اطهار متوسل شده بودم که عصبانیت ایشان را نبینم. ایشان به صفحات مختلف با دقت نگاه کردند، بعد مبلغی پول در وسط دفتر گذاشته به بنده تحویل دادند و فرمودند: مطلب را فهمیده‌ای. با شنیدن این جمله گویا از نو زنده شدم و به مقام جسارت آمده، عرض کردم: ولی مطلبی را که پارسال می‌نویسم امسال خودم هم نمی‌توانم بخوانم. آقا فرمودند: بله خطت خوب نیست.

وقتی از اطاق بیرون آمدیم آن طلبۀ مذکور وقتی چنین دید از من تقاضا کرد، دفترم را به او بدهم تا با خط خوشش پاکنویس کند. نوشتجاتم را به ایشان دادم، ولی متأسفانه دیگر به دستم نرسید و نتوانستم از او پس بگیرم، نمی‌دانم چه شد.

بزرگواری آیت‌الله العظمی بروجردی

مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عزیزالله خسروی در آبان‌ماه 1333 هجری شمسی از همسر و چهار فرزندش در قم خداحافظی می‌کند و به دستور آیت‌الله بروجردی برای مدتی به افشار (تکاب) اعزام می‌شود. نیاز شدید مردم به تبلیغ احکام اسلام از یک‌سو و نداشتن جاده و نبودن امکانات رفت و آمد از سوی دیگر موجب شده بود که ایشان به مدت هشت ماه متوالی در تکاب بماند و جز از طریق نامه که چند ماه یکبار ارسال می‌شد، هیچ اطلاعی از خانوادۀ خود نداشته باشد، لکن آیت‌الله بروجردی با ارسال نامه‌های متعدد، ایشان را به اقامت در آن منطقه تشویق نموده و در نامه‌ای نیز با نهایت بزرگواری و صمیمیت برای رفع نگرانی وی از خانواده‌اش فرموده‌اند: «...مرجوّ آنکه در مواقع توجه و دعا حقیر را فراموش نفرمایید از منزل جنابعالی هم احوالپرسی می‌شود و اگر احتیاجی داشته باشند رفع حوائج آن‌ها خواهد شد.»

دستور سرکشی و دلجویی از خانوادۀ کسی که برای خدمت به اسلام در غربت به سر می‌برد، نشانۀ بزرگواری و دقّت نظر آن مرجع بزرگ جهان اسلام و توجه ایشان به دقیق‌ترین مسائل مدیریتی است که با آن مسئولیت‌های بزرگ جهانی از کوچک‌ترین نکات عاطفی و انسانی غافل نبوده است.

در این صورت باید به گوسفند سجده کنم

روزی یکی از مریدان پدرم به منزل آمد و با لحنی گلایه‌آمیز به ایشان گفت، در فلان مجلس که شما حضور داشتید دو نفر انسان متشخص وارد شدند و شما چندان به آن‌ها احترام نکردید. پدرم ابتدا فرمود: «در نظر من فقرا با متشخصین و متمولین به ظاهر فرقی ندارند و همه می‌دانند که من به همه یکسان احترام می‌کنم.» آن شخص با بیان دیگر، مجدداً مطلب خود را تکرار کرد. پدرم که مایل به ادامۀ صحبت نبود، فرمود: «ببخشید من آن‌ها را نشناختم.» ولی ایشان دست‌بردار نبود و گفت:

آن‌ها نیاز به معرفی نداشتند، شکل و وضع لباس آنان و پارچۀ فاستونی اعلا که بر تن داشتند، بهترین معرّف شخصیت آنان بود و معلوم بود که با دیگران فرق دارند. اینجا بود که مرحوم پدرم توضیح بیشتری داد و فرمود: «لباس فاستونی اعلا از پشم گوسفند است و پس از آنکه گوسفند یک سال از این لباس پشمی استفاده کرد آن را به کارخانۀ پارچه‌بافی انگلستان تحویل می‌دهد. در آنجا تبدیل به فاستونی اعلا می‌شود. اگر قرار باشد من در مقابل کسی که کهنۀ گوسفند را پوشیده است، تعظیم کنم باید در مقابل خود گوسفند سجده کنم.»

جمعه‌ام از بین رفت

مرحوم پدرم روز پنجشنبه 28 اردیبهشت مصادف با عید غدیر در بیمارستان مهر تهران بستری شد و روزهای جمعه و شنبه در بی‌حالی شدید به سر می‌برد. روز یکشنبه که از نظر جسمی و روحی حال مناسبی داشت و با عدّه‌ای که به عیادتش آمده بودند با خوش‌رویی سخن می‌گفت. ناگهان رو به من کرد و گفت: جمعه کی است؟ عرض کردم: دو روز پیش بود. با شنیدن این جمله با ناراحتی و عصبانیت فرمود: چرا به من اطلاع ندادید؟ عرض کردم: آن روز حالتان مساعد نبود. در حالی‌که بسیار غصّه‌دار و غمگین شده بود، مانند کسی که خبر خسارت مال بزرگی را شنیده باشد، آهی کشید و فرمود: جمعه‌ام از بین رفت. عرض کردم: می‌توانید قضا کنید. ولی ایشان پاسخی نداد و در فکر فرو رفت و تا یکی دو ساعت با هیچ‌کس حرف نزد.

ذکر این نکته خالی از فایده نیست که آن مرحوم برای اذکار و دعاها در ساعت و زمان مخصوص خود اهمیت فوق‌العاده قائل بود. خصوصاً در شب و روز جمعه علاوه بر آنکه خود اکثر اذکار و دعاهای مخصوص را می‌خواند، همۀ اهل خانه حتی کودکان را با شیوه‌های گوناگون تربیتی به قرائت قرآن و دعا وادار می‌کرد. به طوری که از همان ایام کودکی نام جمعه بیش از آنکه در ذهن ما تداعی کنندۀ تعطیلی باشد، تداعی‌گر دعا و نیایش بود.

تقارن عجیب تاریخی از تاریخ 10/3/34 تا تاریخ 10/3/74

ایشان در شب اوّل محرم مصادف با 10/3/1374 دیده از جهان بست و روز اول محرم پیکر پاکش به تکاب انتقال یافت، جمعیت کثیری از اوایل غروب آن روز تا ساعت سه بعد از نیمه شب در بین جادۀ تکاب ـ بیجار به طول 85 کیلومتر در انتظار استقبال از جنازه با وسائل نقلیۀ شخصی و عمومی در رفت و آمد بودند. دو روز پس از آن که صندوق مخصوص ایشان را باز کردیم، طوماری که به امضای اهالی تکاب برای اقامت دائمی ایشان خطاب به آیت‌الله بروجردی نوشته شده بود، به دست آمد. عجیب آنکه تاریخ این طومار 10/3/1334 یعنی دقیقاً چهل سال قبل بود. مردمی که در روز دهم خرداد 1334 برای ورود ایشان طومار را امضاء کرده بودند، دقیقاً چهل سال بعد در روز دهم خرداد 1374 به استقبال جنازۀ ایشان آمده بودند.