این که سراپا گل است

آیت‌الله عزیزالله خسروی زنجانی نقل می‌کردند:

یک روز آیت‌الله بروجردی در جلسۀ درس فرمودند: «نوشتجاتتان را بیاورید تا ببینم آیا از درس من چیزی فهمیده‌اید یا فقط من پیرمرد را اذیت می‌کنید.» جمعی از شاگردان ایشان از جمله حقیر، تقریرات درس خارج ایشان را به خدمت ایشان بردیم، در کنار هم نشسته بودیم به نوبت جلو رفته، نوشتۀ خود را تقدیم می‌کردیم.

طلبه‌ای که جلوتر از من بود یک سید روحانی بود. او دفتر خط‌کشی شده با خط خوانا و زیبای خود را به دست آقا داد. مرحوم آقای بروجردی به برخی صفحات آن نگاه کرد، بعد فرمود: این که درس بنده نیست. ایشان جواب داد: چرا همۀ مطالب فرمایشات حضرتعالی است. آقا فرمودند: «نه خیر، این‌ها درس بنده نیست». مرحوم آقای بروجردی با اشاره به یکی از استدلال‌های فقهی که در پایانش نوشته شده بود: «لاغبار فیه» یعنی هیچ غباری و تردیدی در صحت آن نیست، فرمود: «این که  سراپا گِل است. برو مقدماتت را درست کن.»

من که شاهد این برخورد تند بودم قلبم به تپش افتاد، با خودم گفتم با او که چنان مرتب و خوب نوشته بود، چنین برخوردی فرمود به من چه خواهد گفت و اگر شبیه این حرف‌ها را به من بگوید، طاقت شنیدنش را ندارم. دلهره و اضطراب وجودم را گرفته بود، دفترم را به خدمت ایشان دادم، در حالی که در دلم به ائمۀ اطهار متوسل شده بودم که عصبانیت ایشان را نبینم. ایشان به صفحات مختلف با دقت نگاه کردند، بعد مبلغی پول در وسط دفتر گذاشته به بنده تحویل دادند و فرمودند: مطلب را فهمیده‌ای. با شنیدن این جمله گویا از نو زنده شدم و به مقام جسارت آمده، عرض کردم: ولی مطلبی را که پارسال می‌نویسم امسال خودم هم نمی‌توانم بخوانم. آقا فرمودند: بله خطت خوب نیست.

وقتی از اطاق بیرون آمدیم آن طلبۀ مذکور وقتی چنین دید از من تقاضا کرد، دفترم را به او بدهم تا با خط خوشش پاکنویس کند. نوشتجاتم را به ایشان دادم، ولی متأسفانه دیگر به دستم نرسید و نتوانستم از او پس بگیرم، نمی‌دانم چه شد.