جمعه‌ام از بین رفت

مرحوم پدرم روز پنجشنبه 28 اردیبهشت مصادف با عید غدیر در بیمارستان مهر تهران بستری شد و روزهای جمعه و شنبه در بی‌حالی شدید به سر می‌برد. روز یکشنبه که از نظر جسمی و روحی حال مناسبی داشت و با عدّه‌ای که به عیادتش آمده بودند با خوش‌رویی سخن می‌گفت. ناگهان رو به من کرد و گفت: جمعه کی است؟ عرض کردم: دو روز پیش بود. با شنیدن این جمله با ناراحتی و عصبانیت فرمود: چرا به من اطلاع ندادید؟ عرض کردم: آن روز حالتان مساعد نبود. در حالی‌که بسیار غصّه‌دار و غمگین شده بود، مانند کسی که خبر خسارت مال بزرگی را شنیده باشد، آهی کشید و فرمود: جمعه‌ام از بین رفت. عرض کردم: می‌توانید قضا کنید. ولی ایشان پاسخی نداد و در فکر فرو رفت و تا یکی دو ساعت با هیچ‌کس حرف نزد.

ذکر این نکته خالی از فایده نیست که آن مرحوم برای اذکار و دعاها در ساعت و زمان مخصوص خود اهمیت فوق‌العاده قائل بود. خصوصاً در شب و روز جمعه علاوه بر آنکه خود اکثر اذکار و دعاهای مخصوص را می‌خواند، همۀ اهل خانه حتی کودکان را با شیوه‌های گوناگون تربیتی به قرائت قرآن و دعا وادار می‌کرد. به طوری که از همان ایام کودکی نام جمعه بیش از آنکه در ذهن ما تداعی کنندۀ تعطیلی باشد، تداعی‌گر دعا و نیایش بود.